زیرزمینِ ماهان

زیرزمینِ ماهان

چرت‌ و پرت.

اعترافات یک کودک چهار ساله

  • 19:46 1405/4/17
  • ماهان

سلام، بیاین تو دومین پست وبلاگم یه خودتخریبی ظریف کنم :)

راستش نمی‌دونم از کجا شروعش کنم. من پنج سال اول زندگیمو توی صحنه، یه شهرستان توی کرمانشاه، گذروندم. کلاً حس می‌کنم آدم قبل از پنج سالگی انگار مغزش هنوز آنلاین نشده؛ هستیا، ولی نمی‌فهمی داری چیکار می‌کنی. این خاطره هم احتمالاً مال همون موقعیه که حدود چهار سالم بود.

مامانم مربی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان صحنه بود، برای همین من عملاً توی کانون بزرگ شدم. یه همکار داشت، فکر کنم اسمش سمیه بود، مطمئن نیستم... فقط یادمه عاشق ماکت‌سازی و کاشی‌کاری بود و اون سال برای مسابقه‌ی ماکت‌سازی کرمانشاه داشت یه ماکت درست می‌کرد. حتی بیرون از ساعت کاری هم روش کار می‌کرد.

زمستون بود، یادمه چون کاپشن تنم بود. ماکتش یه تپه داشت با یه کلبه‌ی چوبی و یه رودخونه که از کنارش رد می‌شد. برای آب رودخونه از یه ژل خاص استفاده می‌کرد. اسمشو هیچ‌وقت نفهمیدم، ولی بوش... هنوزم یادمه. نمی‌دونم چه بویی بود، فقط می‌دونم هنوز توی ذهنمه. با هزار زحمت اون ژل رو توی رودخونه‌ی ماکت ریخت. معلوم بود براش مهمه. کلی براش وقت گذاشته بود.

اینو یادمه که وقتی ماکت تموم شد، هوا داشت تاریک می‌شد. گفت باید چند ساعت بهش دست نزنیم تا ژل خودش رو بگیره. بعد ماکتو گذاشت توی اون اتاق پشتی کانون، همون اتاقی که همیشه پر از مدادرنگی و مقوا و این‌جور چیزا بود، و رفت.

منم که از اون ژل خوشم اومده بود، رفتم سراغ ماکت... و بدون هیچ دلیلی، کل ژل رودخونه رو با دست کندم و خوردم.

آره... خوردم.

اون لحظه رو هنوز با کیفیت 4K یادمه. ☺️☺️

تا امروز هم نمی‌دونم چرا. فقط مغز چهار ساله‌م تصمیم گرفته بود ژل آبیِ خوشبو غذای خوبیه. 

فرداش، یا شاید پس‌فرداش، سمیه اومد و ماکتشو دید. ژلش کنده شده بود و جای انگشتای منم روش مونده بود. منو دعوا کرد، مامانمم ازم دفاع کرد و گفت: «از کجا معلوم کار این بوده؟ شاید یکی از بچه‌های کانون این کارو کرده.» خلاصه سر همین قضیه با هم بحثشون شد و تا یه مدت هم با هم حرف نمی‌زدن.

هیچ‌وقت هم ثابت نشد که کار من بوده... هرچند خببب بود.