- 23:53 1405/4/21
- ماهان
امروز یه روز عجیب بود از اون روزایی که خودمم دقیق نمیدونم چرا اینجوری شروع شد...
ساعت چهار صبح بیدار شدم، بدون هیچ دلیلی واقعا نه خواب بد دیده بودم، نه جایی قرار داشتم، نه صدایی اومده بود. فقط چشمام باز شد و دیگه خوابم نبردD: چند دقیقه همونجوری به سقف خیره موندم. (سقفمون یه پترن داره که شبیه مستر بیسته... هیچوقت قبلتر متوجهش نشده بودم.) بعد آروم از جام بلند شدم که کسی بیدار نشه... که خب بیدارشون کردم :)))
ولی هوا هنوز تاریک بود، ولی از اون تاریکیهایی که معلومه دیگه داره تموم میشه. انگار کمکم داشت رنگ میگرفت. رفتم توی بالکن، یه نسیم خنک خورد توی صورتم. بوی خاک و درخت میومد و صدای گنجشکا هنوز کامل شروع نشده بود، فقط هر از گاهی یکی یه صدا میکرد. سکوت اون ساعت یه جنس خاصی داره؛ انگار همهچی هنوز تصمیم نگرفته بیدار بشه. (تازه عین عربستانم گرم و سوزان نبود)
یه لیوان آب خوردم و نشستم کنار پنجره تا طلوع خورشید رو ببینم. 🌅 راستش همیشه فکر میکردم آدمایی که طلوع رو میبینن حتما یه دلیل مهمی دارن، ولی من هیچ دلیلی نداشتم. فقط بیدار شده بودم و داشتم نگاه میکردم که آسمون از سرمهای کمکم رسید به آبی روشن و بعد یه نارنجی کمرنگ افتاد روی ساختمونا. همون چند دقیقه خیلی آرومم کرد
بعدشم بنا به دلایل نامعلومی دلدرد گرفتم... هر وقت یه شب تا صبح بیدار میمونم و نمیخوابم، اینجوری میشه! واقعا نمیدونم چرا
دیشب قبل خواب خیلی به گذشته فکر کرده بودم. اونقدر که آخرش حس کردم گذشته خیلی قشنگتر از حاله. نمیدونم واقعا اینطوریه یا فقط ذهن آدم چیزای خوبشو نگه میداره، ولی هرچی بود ذهنم ولم نمیکرد. برای همین یه قانون برای خودم دارم؛ هر وقت احساس میکنم توی گذشته گیر کردم، برای آینده برنامهریزی میکنم. این تنها چیزیه که باعث میشه یه کم از اون حس فاصله بگیرم. (چند ماه پیش توی یه ریلز اینستاگرامی دیده بودمش)
دفترم رو آوردم و برای تا آخر هفته برنامه نوشتم. زیاد هم نبود، ولی برام مهم بود
اولینش این بود که کتاب اجارهنشین خانم مکفادن رو حداقل به فصل بیست برسونم. میدونیمن که از اون کتاباست که هر فصلش آدمو مجبور میکنه یکی دیگه هم بخونه، بعد یهو میبینی کلی گذشته و هنوز داری ادامه میدی. بعضی جاهاشم انقدر فضای عجیبی داره که حس میکنی خودت توی اون خونهای. از یه طرف دلم میخواد زود تمومش کنم، از یه طرفم میترسم یه شب شروعش کنم و دیگه نتونم از خوندنش دست بکشم، بعد دوباره تا صبح بیدار بمونم.
دومین چیزی که نوشتم، شاید از همه مهمتر بود؛ اینکه نذارم اون فکرهای سنگین ذهنمو بگیرن. بعضی وقتا بیدعوت میان سراغم و اصلا ازشون خوشم نمیاد. نمیخوام بهشون جا بدم یا بذارم روزمو خراب کنن. شاید نوشتنش ساده به نظر بیاد، ولی برای خودم یه جور قول دادنه که هر بار اون فکرها اومدن، یادم بیفته هنوز چیزایی هست که ارزش ادامه دادن دارن، حتی اگه همون لحظه نتونم خوب حسشون کنم.
بعدش نوشتم که باید کتاب انگلیسی Speak Now رو تا یونیت سیزده برسونم. این کتابو واقعا دوست دارم، چون فقط حفظ کردن کلمه و گرامر نیست. تمریناش حس واقعیتری دارن، مخصوصا ورکبوکش. آدم فقط جواب نمیده، یه جورایی مجبور میشی فکر کنی، جمله بسازی و از چیزایی که یاد گرفتی استفاده کنی، برای همین خستهکننده نمیشه. (نه به خوبی American English File، ولی خب در کل خوبه، بخونید. :)))
همین الانم که دارم این متن رو مینویسم، صدای جنگنده اومد... معلوم نیست واقعا چه خبره.
بعد از اینکه برنامه رو نوشتم، یه حس سبکی گرفتم. انگار ذهنم از اون شلوغی دیشب یه کم فاصله گرفت. هنوز همهچی حل نشده بود، ولی حداقل میدونستم قراره این هفته چیکار کنم.
بقیه روز آرومتر گذشت. صبحونه خوردم، بعد یه کم کتاب خوندم. چند بارم رفتم سمت گوشی، ولی دوباره گذاشتمش کنار. حس میکردم امروز دلم نمیخواد وقتم بیدلیل هدر بره. صدای پنکه توی خونه میپیچید و نور آفتاب افتاده بود روی زمین اتاق؛ یه تیکه نور که کمکم جابهجا میشد و من هی نگاش میکردم، بدون اینکه حواسم باشه.
ظهر یه لحظه با خودم فکر کردم چقدر عجیبه که یه روز میتونه با یه بیدار شدن بیدلیل شروع بشه، ولی آخرش حس کنی یه چیزایی توی ذهنت مرتبتر شده. نه اینکه خوشحال شده باشی، نه... فقط مرتبتر. (میفهمیش.)
عصر دوباره چند صفحه از کتابم خوندم و هر بار که شماره فصل جلوتر میرفت، یه حس ریز رضایت میگرفتم. از اون حسایی که شاید کسی نبینه، ولی خودتون خوب متوجهش میشین:)))
الانم که دارم اینو مینویسم، شب شده و اتاق فقط با نور چراغ مطالعه روشنه. (این چراغ عملا 24/7 روشنه!!) هنوزم گذشته گاهی میاد سراغم و هنوزم بعضی حسا سختن، ولی فکر میکنم همین برنامههای کوچیک باعث میشن فردا از امروز یه قدم جلوتر باشه. شاید آخر هفته که دوباره این صفحه رو بخونم، ببینم همه اون چیزایی که صبح نوشتم انجام شدن، شاید هم نه. ولی حداقل امروز، به جای اینکه فقط توی گذشته بمونم، یه نگاه هم به آینده انداختم... و فعلا همین برای من کافیه.