- 23:06 1405/4/22
- ماهان
کاش فامیل عزیز یه بار برای همیشه بفهمن این زندگی، مال خودمه. اگه دلم بخواد خودم برینم بهش، خودم آخرش جمعش میکنم
لازم نیست همه خودشونو ناجی من بدونن و برای تکتک تصمیمام نظر بدن
کاش فامیل عزیز یه بار برای همیشه بفهمن این زندگی، مال خودمه. اگه دلم بخواد خودم برینم بهش، خودم آخرش جمعش میکنم
لازم نیست همه خودشونو ناجی من بدونن و برای تکتک تصمیمام نظر بدن
امروز یه روز عجیب بود از اون روزایی که خودمم دقیق نمیدونم چرا اینجوری شروع شد...
ساعت چهار صبح بیدار شدم، بدون هیچ دلیلی واقعا نه خواب بد دیده بودم، نه جایی قرار داشتم، نه صدایی اومده بود. فقط چشمام باز شد و دیگه خوابم نبردD: چند دقیقه همونجوری به سقف خیره موندم. (سقفمون یه پترن داره که شبیه مستر بیسته... هیچوقت قبلتر متوجهش نشده بودم.) بعد آروم از جام بلند شدم که کسی بیدار نشه... که خب بیدارشون کردم :)))
ولی هوا هنوز تاریک بود، ولی از اون تاریکیهایی که معلومه دیگه داره تموم میشه. انگار کمکم داشت رنگ میگرفت. رفتم توی بالکن، یه نسیم خنک خورد توی صورتم. بوی خاک و درخت میومد و صدای گنجشکا هنوز کامل شروع نشده بود، فقط هر از گاهی یکی یه صدا میکرد. سکوت اون ساعت یه جنس خاصی داره؛ انگار همهچی هنوز تصمیم نگرفته بیدار بشه. (تازه عین عربستانم گرم و سوزان نبود)
یه لیوان آب خوردم و نشستم کنار پنجره تا طلوع خورشید رو ببینم. 🌅 راستش همیشه فکر میکردم آدمایی که طلوع رو میبینن حتما یه دلیل مهمی دارن، ولی من هیچ دلیلی نداشتم. فقط بیدار شده بودم و داشتم نگاه میکردم که آسمون از سرمهای کمکم رسید به آبی روشن و بعد یه نارنجی کمرنگ افتاد روی ساختمونا. همون چند دقیقه خیلی آرومم کرد
بعدشم بنا به دلایل نامعلومی دلدرد گرفتم... هر وقت یه شب تا صبح بیدار میمونم و نمیخوابم، اینجوری میشه! واقعا نمیدونم چرا
دیشب قبل خواب خیلی به گذشته فکر کرده بودم. اونقدر که آخرش حس کردم گذشته خیلی قشنگتر از حاله. نمیدونم واقعا اینطوریه یا فقط ذهن آدم چیزای خوبشو نگه میداره، ولی هرچی بود ذهنم ولم نمیکرد. برای همین یه قانون برای خودم دارم؛ هر وقت احساس میکنم توی گذشته گیر کردم، برای آینده برنامهریزی میکنم. این تنها چیزیه که باعث میشه یه کم از اون حس فاصله بگیرم. (چند ماه پیش توی یه ریلز اینستاگرامی دیده بودمش)
دفترم رو آوردم و برای تا آخر هفته برنامه نوشتم. زیاد هم نبود، ولی برام مهم بود
اولینش این بود که کتاب اجارهنشین خانم مکفادن رو حداقل به فصل بیست برسونم. میدونیمن که از اون کتاباست که هر فصلش آدمو مجبور میکنه یکی دیگه هم بخونه، بعد یهو میبینی کلی گذشته و هنوز داری ادامه میدی. بعضی جاهاشم انقدر فضای عجیبی داره که حس میکنی خودت توی اون خونهای. از یه طرف دلم میخواد زود تمومش کنم، از یه طرفم میترسم یه شب شروعش کنم و دیگه نتونم از خوندنش دست بکشم، بعد دوباره تا صبح بیدار بمونم.
دومین چیزی که نوشتم، شاید از همه مهمتر بود؛ اینکه نذارم اون فکرهای سنگین ذهنمو بگیرن. بعضی وقتا بیدعوت میان سراغم و اصلا ازشون خوشم نمیاد. نمیخوام بهشون جا بدم یا بذارم روزمو خراب کنن. شاید نوشتنش ساده به نظر بیاد، ولی برای خودم یه جور قول دادنه که هر بار اون فکرها اومدن، یادم بیفته هنوز چیزایی هست که ارزش ادامه دادن دارن، حتی اگه همون لحظه نتونم خوب حسشون کنم.
بعدش نوشتم که باید کتاب انگلیسی Speak Now رو تا یونیت سیزده برسونم. این کتابو واقعا دوست دارم، چون فقط حفظ کردن کلمه و گرامر نیست. تمریناش حس واقعیتری دارن، مخصوصا ورکبوکش. آدم فقط جواب نمیده، یه جورایی مجبور میشی فکر کنی، جمله بسازی و از چیزایی که یاد گرفتی استفاده کنی، برای همین خستهکننده نمیشه. (نه به خوبی American English File، ولی خب در کل خوبه، بخونید. :)))
همین الانم که دارم این متن رو مینویسم، صدای جنگنده اومد... معلوم نیست واقعا چه خبره.
بعد از اینکه برنامه رو نوشتم، یه حس سبکی گرفتم. انگار ذهنم از اون شلوغی دیشب یه کم فاصله گرفت. هنوز همهچی حل نشده بود، ولی حداقل میدونستم قراره این هفته چیکار کنم.
بقیه روز آرومتر گذشت. صبحونه خوردم، بعد یه کم کتاب خوندم. چند بارم رفتم سمت گوشی، ولی دوباره گذاشتمش کنار. حس میکردم امروز دلم نمیخواد وقتم بیدلیل هدر بره. صدای پنکه توی خونه میپیچید و نور آفتاب افتاده بود روی زمین اتاق؛ یه تیکه نور که کمکم جابهجا میشد و من هی نگاش میکردم، بدون اینکه حواسم باشه.
ظهر یه لحظه با خودم فکر کردم چقدر عجیبه که یه روز میتونه با یه بیدار شدن بیدلیل شروع بشه، ولی آخرش حس کنی یه چیزایی توی ذهنت مرتبتر شده. نه اینکه خوشحال شده باشی، نه... فقط مرتبتر. (میفهمیش.)
عصر دوباره چند صفحه از کتابم خوندم و هر بار که شماره فصل جلوتر میرفت، یه حس ریز رضایت میگرفتم. از اون حسایی که شاید کسی نبینه، ولی خودتون خوب متوجهش میشین:)))
الانم که دارم اینو مینویسم، شب شده و اتاق فقط با نور چراغ مطالعه روشنه. (این چراغ عملا 24/7 روشنه!!) هنوزم گذشته گاهی میاد سراغم و هنوزم بعضی حسا سختن، ولی فکر میکنم همین برنامههای کوچیک باعث میشن فردا از امروز یه قدم جلوتر باشه. شاید آخر هفته که دوباره این صفحه رو بخونم، ببینم همه اون چیزایی که صبح نوشتم انجام شدن، شاید هم نه. ولی حداقل امروز، به جای اینکه فقط توی گذشته بمونم، یه نگاه هم به آینده انداختم... و فعلا همین برای من کافیه.

میدونم امروز پست نداشتیم، کاملا هم تقصیر بیحوصلگی خودم بود :)) ولی گفتم حداقل بیام لینوکسی که کاستومایز کردم رو بهتون نشون بدم
راستش من برای این کاستومایی که میبینید واقعا کل اینترنتو زیر و رو کردم تا چیزایی که دوست داشتمو پیدا کنم و نتیجهش دقیقا همون چیزی شد که تو ذهنم بود (چاتی پاتی هم سوراخ کردم)
یه چیزی که قبل از نصب لینوکس همیشه از بقیه میشنیدم این بود که نصب برنامه توش عذابه و باید کلی دردسر بکشی و با هزار تا دستور ور بری. منم قبل از اینکه اصلا با لینوکس کار کنم فکر میکردم مثلا برای نصب کروم باید یه ساعت بشینم آموزش ببینم و کلی تایپ کنم. بعد که خودم نصبش کردم دیدم کل داستان با دو تا کامند تموم شد :/
حالا شاید تجربه من اینجوری بوده، ولی واقعا حس میکنم نصب برنامه از طریق ترمینال حتی راحتتر از اینه که بری فایل exe دانلود کنی، هی Next بزنی، آخرشم تیک اینو بردار اونو بردار
یه چیز دیگه هم که خیلی درباره لینوکس شنیده بودم، داستان درایورها بود. همه میگفتن مخصوصا اگه انویدیا داشته باشی باید خودتو آماده عذاب بکنی. منم گرافیکم انویدیاست، سیپییو هم AMD دارم که ظاهرا فعلا از اون ترکیبای دردسرسازه، ولی با این حال تا الان حتی یه ارور مربوط به درایور هم نگرفتم و همه چی خیلی عادی پیش رفته. البته خب اگه بخوام رو راست باشم یه آپدیت باگفیکس حدود ۲ گیگی انجام دادم، ولی غیر از اون واقعا مشکل خاصی نداشتم
کلا چیزی که بیشتر از همه تو لینوکس جذبم کرد اینه که میتونی تقریبا همه چیشو تغییر بدی، یعنی واقعا همه چیشو. منم یه سری تغییرات با GNOME اعمال کردم، اگه اسمشو درست نوشته باشمِِDDD: ولی از عمد نخواستم ظاهرش شبیه ویندوز یا مک بشه.. خببب دوست داشتم همون حس و حال لینوکسی بودنشو حفظ کنه و فقط یه ظاهر تمیزتر و سلیقهایتر داشته باشه
در کل تا اینجای کار واقعا ازش راضیم و برعکس چیزی که همیشه شنیده بودم، نه با مشکل عجیب غریبی روبهرو شدم نه حس کردم کار کردن باهاش سخته
اگه مدتهاست دلتون میخواد لینوکسو امتحان کنین، به نظرم یه بار نصبش کنید! خیلی از اون حرفایی که میشنوین که «لینوکس عذابه» یا «فقط برنامهنویسا میتونن ازش استفاده کنن» بیشتر از اینکه واقعیت باشه، اغراقه واقعا!
بکگراند / والپیپر هم چاتی پاتی واسم جنریت کرده خیلی ازش خوشم میاد اگه خواستید دانلودش کنید این لینکشه
یه اعتراف بکنم؟ امروز تقریباً هیچ کاری نکردمP: یعنی از اون روزایی بود که آخر شب اگه یکی ازم بپرسه «خب امروز چیکار کردی؟» احتمال خیلی زیاد فقط به دیوار با دهن باز زل میزنم و میگم "عااا خب..."
البته یهکاری کردم. اونم نصب لینوکس بودD: که بیشتر شبیه یه جنگ اعصاب بود و همچی اینجوری بود که میخواستم با سر برم توی دیوار
از صبح با این تصور نشستم پشت لپتاپ که «نهایت یه ساعت طول میکشه.» آره... معلومه که من خودمو خوب نمیشناسم و فقط برای دانلود یه نسخه سالم اوبونتو یکساعت و نیم زمان گذاشتم:)))
اول فلش بوتیبل (کل فلشام پر بود از یه فلش ماله ایران باستان استفاده کردم)، بعد تنظیمات بایوس، بعد یه ارور عجیب که انگار فقط من توی کل کاربرای لینوکس دیده بودمش. هر راهحلی هم که پیدا میکردم، یه نفر توی ردیت نوشته بود: «Solved.» بعد هیچ توضیحی نداده بود که چجوری! یعنی اینجوری آدم هارو باید ۵۰ بار دعاشون کنی🥰🥰🥰 یه جا هم تقریبا به خودم گفتم ولش کن، همون ویندوز خوب بود. ولی خب من واقعا دلم میخواست از لینوکس استفاده کنم و یه جور غروری گرفته بودم (نمیدونم بهش میگن غرور یا نه!)
آخرش بالاخره نصب شد. اون لحظه حس فرودو رو داشتم وقتی بعد از اون همه بدبختی و سفر، بالاخره برگشت شایر. فقط با این تفاوت که من به جای نجات سرزمین میانه، لینوکس نصب کرده بودم و بعد ده دقیفه باهاش کار کردم
و الان؟ راستش... زیاد از نتیجه راضی نیستم:)))))))
نه اینکه لینوکس بد باشه. نه. فقط اون تصویری که توی ذهنم ساخته بودم با چیزی که الان جلومه فرق داره. یه عالمه تنظیمات ریز مونده، بعضی چیزا درست کار نمیکنن، یه نرمافزار نصب نمیشه، فونتها یه جوریان که انگار باهام قهر کردن. خلاصه هنوز حس «این همون چیزیه که میخواستم» رو ندارم.
جالب اینجاست که کل روزم صرف همین شد. نه کتاب خوندم، نه پروژهای جلو رفت، نه چیز خاصی یاد گرفتم که آخر شب با افتخار بگم «امروز مفید بودم.»
یه زمانی این موضوع خیلی اذیتم میکرد.
همش حس میکردم اگه هر روز یه خروجی مشخص نداشته باشم، انگار اون روز هدر رفته. باید یه چیزی ساخته باشم، یه چیزی یاد گرفته باشم، یه کاری تموم کرده باشم. انگار هر روز یه لیست نامرئی بالای سرم بود که باید تیک میخورد.
ولی امروز، وسط همون درگیری با نصب لینوکس، یه لحظه به خودم گفتم: خب که چی؟
واقعاً مگه قراره همه روزای آدم شاهکار باشن؟ یه روزایی هست که فقط میگذره ! همین
و آخر شب هم با خودت میگی: خب... امروز همین بود.
شاید اشکالی هم نداشته باشه نمیدونم واقعا نمیدونم
فکر کنم یه کم زیادی از خودمون انتظار داریم. انگار همیشه باید در حال دوویدن باشیم! اگه یه روزی سرعت کم بشه، فوری عذاب وجدان میاد سراغمون که "تو بی خاصیت ترین موجودی هستی که توی دنیا وجود دارههه!!!!" در صورتیکه شاید یکسری آدم ها بخوان فقط یه روز عادی داشته باشن نه یه روز پرهیجان فوقالعادهههه! فقط یه روز
و امروز برای من دقیقاً همون بود
راستی یه چیزیو الان یادم اومد... اگه فردا دوباره تصمیم گرفتم یه توزیع دیگه نصب کنم، خواهشا یکی جلو منو بگیره🙏🙏

این کتاب رو قبلاً از یه نشر دیگه با اسم «مستاجر» خریده بودم. راستش اصلاً با ترجمهش حال نکردم. حس میکردم یه جاهایی خیلی خشک ترجمه شده (انگار که کتابو توی گوگل ترنسلیت زده باشن..) و آره همین باعث شد نتونم درست با داستان ارتباط بگیرم. آخرشم با اینکه چند بار خواستم ادامه بدم، بیشتر از فصل سه چهار جلو نرفتم و نیمهکاره ولش کردم.
بعد از یه مدت هم اون نسخه به یه شکل خیلی عجیب غیب گم شد! خلاصه سر از اینجا درآوردم که رفتم دوباره همون کتاب رو خریدم، فقط این بار از یه نشر دیگه:)))
این نسخه که مال نشر یکنامه، حداقل از نظر من ترجمه خیلی روونتر و دلنشینتری داره. فعلاً توی مسیر رفتوآمدهام تا فصل ششم خوندم و تا اینجا واقعاً از انتخابم راضیم. 👍👍👍
اگه قصد دارید «اجارهنشین» خانم مکفادن رو بخونید، به نظرم سراغ ترجمهای که اسم کتاب رو «مستاجر» گذاشته نرید و این نسخه رو انتخاب کنید.
اما درباره خود کتاب... واقعاً باید بگم فریدا مکفادن برای من یکی از اون نویسندههاییه که همیشه یه چیزی برای غافلگیر کردنت توی آستین داره. قبل از این فقط دو تا از کتابهاش رو خونده بودم؛ «بخش دی» و «خدمتکار تماشا میکند» و همون دو تا کافی بودن که عاشق سبک نوشتنش بشم.
چیزی که بیشتر از همه دوست دارم اینه که هیچوقت نمیذاره داستان قابل پیشبینی بشه. هر بار که فکر میکنی فهمیدی قراره چی بشه، یه پیچ داستانی میذاره جلوت که کلاً همه حدسهات رو به هم میریزه. همین غافلگیریها باعث شده حسابی طرفدارش بشم. بعضی از پایانبندیها و پیچشهای داستانهاش انقدر توی ذهنم مونده بودن که تا چند روز بعدش مدام بهشون فکر میکردم و سناریوها رو توی ذهنم بالا و پایین میکردم
+ لطفا به انگشتام توی عکس توجهی نکنید... توی واقعیت اینجوری نیستن توی عکس اینجوری افتاده:((
سلام، بیاین تو دومین پست وبلاگم یه خودتخریبی ظریف کنم :)
راستش نمیدونم از کجا شروعش کنم. من پنج سال اول زندگیمو توی صحنه، یه شهرستان توی کرمانشاه، گذروندم. کلاً حس میکنم آدم قبل از پنج سالگی انگار مغزش هنوز آنلاین نشده؛ هستیا، ولی نمیفهمی داری چیکار میکنی. این خاطره هم احتمالاً مال همون موقعیه که حدود چهار سالم بود.
مامانم مربی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان صحنه بود، برای همین من عملاً توی کانون بزرگ شدم. یه همکار داشت، فکر کنم اسمش سمیه بود، مطمئن نیستم... فقط یادمه عاشق ماکتسازی و کاشیکاری بود و اون سال برای مسابقهی ماکتسازی کرمانشاه داشت یه ماکت درست میکرد. حتی بیرون از ساعت کاری هم روش کار میکرد.
زمستون بود، یادمه چون کاپشن تنم بود. ماکتش یه تپه داشت با یه کلبهی چوبی و یه رودخونه که از کنارش رد میشد. برای آب رودخونه از یه ژل خاص استفاده میکرد. اسمشو هیچوقت نفهمیدم، ولی بوش... هنوزم یادمه. نمیدونم چه بویی بود، فقط میدونم هنوز توی ذهنمه. با هزار زحمت اون ژل رو توی رودخونهی ماکت ریخت. معلوم بود براش مهمه. کلی براش وقت گذاشته بود.
اینو یادمه که وقتی ماکت تموم شد، هوا داشت تاریک میشد. گفت باید چند ساعت بهش دست نزنیم تا ژل خودش رو بگیره. بعد ماکتو گذاشت توی اون اتاق پشتی کانون، همون اتاقی که همیشه پر از مدادرنگی و مقوا و اینجور چیزا بود، و رفت.
منم که از اون ژل خوشم اومده بود، رفتم سراغ ماکت... و بدون هیچ دلیلی، کل ژل رودخونه رو با دست کندم و خوردم.
آره... خوردم.
اون لحظه رو هنوز با کیفیت 4K یادمه. ☺️☺️
تا امروز هم نمیدونم چرا. فقط مغز چهار سالهم تصمیم گرفته بود ژل آبیِ خوشبو غذای خوبیه.
فرداش، یا شاید پسفرداش، سمیه اومد و ماکتشو دید. ژلش کنده شده بود و جای انگشتای منم روش مونده بود. منو دعوا کرد، مامانمم ازم دفاع کرد و گفت: «از کجا معلوم کار این بوده؟ شاید یکی از بچههای کانون این کارو کرده.» خلاصه سر همین قضیه با هم بحثشون شد و تا یه مدت هم با هم حرف نمیزدن.
هیچوقت هم ثابت نشد که کار من بوده... هرچند خببب بود.
درود، راستش من همین الان رسیدم خونه و یهو بدون مقدمهای تصمیم گرفتم بیام یه دونه وبلاگ بزنم همین الان🙏🏼💔
من ماهانم، ۱۶ سالمه. البته نمیدونم متولد ۸۹ رو الان واقعاً ۱۶ ساله حساب میکنن یا نه. در حال حاضر هم حس میکنم از لحاظ روحی بهم تجاوز شده... کاملاً جدی میگم. برای همین گفتم شاید بد نباشه یه جایی داشته باشم که بیام یه کم خودمو خالی کنم، یه جورایی خودمو ریکاوری کنم و هرچی تو سرمه بنویسم.
راستش من هیچوقت آدمِ نوشتن نبودم. همیشه فقط خواننده بودم. نه بلاگ داشتم، نه دیلی تلگرام، نه کلاً هیچجایی که بخوام روزمرگیهامو توش بنویسم یا ثبت کنم
اگه بخوام از خودمم بگم، حقیقتاً هیچ خودشناسی خاصی نسبت به خودم ندارم. فعلاً تنها چیزی که معلومه اینه که رشتهمو تجربی برداشتم و احتمالاً قراره طی سه سال آینده به پنجاه روش سامورایی بهم تعرض بشه🫠🫠
راستش نمیدونم چرا بلاگیکس رو انتخاب کردم. شاید چون دنبال یه جایی بودم که واقعاً ازش به عنوان دفترچه خاطرات استفاده کنم. بلاگیکس هم به خاطر فضای خیلی خودمونیای که داره باعث میشه اینجا احساس راحتی بیشتری داشته باشم. از اون مهمتر، احتمال اینکه یکی از آشناها یا کسایی که میشناسم اینجا پیداشون بشه خیلی کمه... خیلی خیلی کم.
در کل، قراره اینجا چرت و پرت بنویسم. یعنی عملاً از اینجا به عنوان دفترچه خاطراتم استفاده کنم. هرچی تو ذهنمه، هر اتفاقی که برام میافته، هر حس و حالی که دارم.
وقتی داشتم این اکانتو میساختم، دلم میخواست یه جایی داشته باشم که همه این بدبختیهایی که تو این چند سال سرم اومده، یا قراره سرم بیاد، اینجا ثبتشون کنم. که چند سال بعد برگردم بخونمشون و بفهمم اون موقع دقیقاً تو چه وضع اسفناکی بودم و چقدر دنیا باهام سر لج بوده.
در هر صورت، خوشحالم که با همه شماها همنویسنده شدم، یا هر اسم دیگهای که میشه روش گذاشت. امیدوارم اینجا فضای خوبی داشته باشیم.
همین دیگه.